از سرزمین افرای سرخ تا خندقهای اسپانیا: حماسه گردان مککنزی-پاپینو

هفته گذشته سالگرد آغاز یکی از خونین بارترین جنگهای داخلی قرن بیستم در اروپا بود؛ جنگی بین دو نیروی خیر و شر که در آن سربازان زیادی از سراسر جهان از جمله کانادا به نبرد پرداختند. جنگ داخلی اسپانیا، که از ۱۷ ژوئیه ۱۹۳۶ آغاز شد و تا ۱ آوریل ۱۹۳۹ به طول انجامید، نه تنها یک درگیری داخلی عمیق و خونین بود، بلکه به مثابه آوردگاهی حیاتی در صحنه بینالمللی عمل کرد. این نبرد، پیشدرآمدی بر جنگ جهانی دوم و به نوعی، نشاندهنده آغاز جنگ سرد بود، زیرا ایدئولوژیهای متخاصم جهانی در خاک اسپانیا به مصاف یکدیگر رفتند. در یک سو، نیروهای جمهوریخواه قرار داشتند که متشکل از طیف وسیعی از گروههای چپگرا نظیر سوسیالیستها، کمونیستها، آنارشیستها و لیبرالهای تحت حمایت اتحاد جماهیر شوروی بودند و از دولت منتخب دموکراتیک اسپانیا دفاع میکردند. در سوی دیگر، نیروهای ملیگرا به رهبری ژنرال فرانسیسکو فرانکو قرار داشتند که متشکل از نظامیان محافظهکار، فاشیستها، سلطنتطلبان اسپانیایی و بخشهایی از کلیسای کاتولیک تحت حمایت آلمانن نازی بودند و به دنبال تحمیل یک دیکتاتوری نظامی بودند.
آغاز این جنگ با کودتای بخشی از ارتش علیه جمهوری دوم اسپانیا رقم خورد؛ دولتی که در سال ۱۹۳۱ تأسیس شده و با اصلاحات اساسی در حوزههای مختلف، به ویژه آموزش و توزیع اراضی، خشم ملاکان را برانگیخته بود. این رویارویی نه تنها اسپانیا را دچار گسستگی و قطبیشدگی عمیق کرد، بلکه زخمهایی بر جای گذاشت که برای دههها ادامه یافت و پایههای یک رژیم اقتدارگرا را بنا نهاد که تا نیمه دوم قرن بیستم تاریخ اسپانیا را شکل داد. این درگیری، بیش از آنکه صرفاً یک کشمکش داخلی باشد، رویارویی سرنوشتساز ایدئولوژیها بود: دموکراسی و آزادی در برابر فاشیسم و استبداد، و این ویژگی بود که توجه هزاران فرد آزاده از سراسر جهان از جمله کانادا را به خود جلب کرد.
قهرمانان فراموششده کانادایی و روحیه ضد فاشیستی آنها
در میان امواج خروشان این نبرد ایدئولوژیک، ندای آزادی از فراسوی اقیانوسها به گوش رسید و هزاران داوطلب از بیش از ۵۰ کشور جهان، با وجود اعلام بیطرفی رسمی دولتهایشان، به یاری جمهوریخواهان شتافتند. این افراد، که عمدتاً با انگیزههای ضد فاشیستی برانگیخته شده بودند، تیپهای بینالمللی را تشکیل دادند، ارتشی از آرمانگرایان که برای دفاع از دموکراسی و مقابله با گسترش فاشیسم گرد هم آمده بودند. در میان این لشکر بینالمللی، حدود ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ کانادایی حضور داشتند که نسبت به جمعیت کانادا در آن زمان، عددی بسیار چشمگیر و قابل توجه بود.
از ایالات متحده نیز داوطلبانی روانه اسپانیا شدند و گردان «آبراهام لینکلن» را تشکیل دادند که به یاد یکی از بزرگترین رؤسای جمهور تاریخ آمریکا نامگذاری شده بود.
کاناداییها نیز نامی همراستا با میراث تاریخ کانادایی خود برگزیدند: «گردان مککنزی-پاپینو». این گردان به افتخار دو تن از رهبران شورشهای ۱۸۳۷-۱۸۳۸ در کانادای علیا و سفلی، یعنی ویلیام لیون مکنزی (رهبر اصلاحطلبان) و لویی-ژوزف پاپینو (رهبر میهن پرستان) نامگذاری شد. رهبران این گردان، در انتخاب این نام، هم به میراث انقلابی این دو شخصیت نظر داشتند و هم به این نکته نمادین که نخستوزیر وقت کانادا، نوه ویلیام لیون مکنزی بود؛ تلاشی برای جلب حمایت رسمی دولت که نهایتاً بیثمر ماند.
در حالیکه داوطلبان آمریکایی و بریتانیایی عمدتاً دانشجویان جوان بودند، کاناداییها بیشتر از طبقه کارگر و سنوسالدار به شمار میرفتند.
جنگ داخلی اسپانیا در بستر تاریخی سیاست مماشات کشورهایی چون بریتانیا، کانادا و آمریکا با رژیمهای فاشیستی همچون آلمان و ایتالیا روی داد؛ سیاستی که امید داشت جلوی گسترشطلبی این کشورها را بگیرد، اما نهایتاً به شکستی تلخ انجامید. حتی نخستوزیر وقت کانادا، ویلیام لیون مکنزیکینگ، که در سال ۱۹۳۷ به آلمان سفر کرده بود، در یادداشتهای روزانهاش از هیتلر با لحنی تحسینآمیز یاد میکند و او را با ژاندارک مقایسه کرده و از «پوست صافش» سخن میگوید؛ توصیفاتی عجیب که با نگرش عمومی مردم کانادا نسبت به رهبران فاشیست، بهویژه هیتلر، همخوانی نداشت.
مبارزان کانادایی، که اغلب با نام «مکپپها-Mac-Paps» (گردان مککنزی-پاپینو) شناخته میشوند، تعهدی عمیق به مبارزه با فاشیسم از خود نشان دادند، حتی پیش از آنکه دولت خودشان این تهدید را به رسمیت بشناسد. آنها تهدید فاشیسم را پیش از آنکه رهبرانشان آن را درک کنند، تشخیص دادند و به همین دلیل، برخی آنها را «ضد فاشیستهای پیشگام» نامیدند. فداکاریهای این داوطلبان نه تنها برای اسپانیا، بلکه برای یک مبارزه جهانی علیه فاشیسم بود که به زودی جهان را فرا میگرفت. داستان آنها، حکایت شجاعت و آرمانگرایی بینظیری است که اغلب در روایتهای تاریخی رسمی نادیده گرفته شده است؛ این نادیدهانگاری نه تنها یک غفلت تاریخی، بلکه نتیجه مستقیم سوءظن و سرکوبی بود که آنها پس از بازگشت به وطن به دلیل وابستگیهای سیاسیشان با آن مواجه شدند. این موضوع، لایهای از طنز تلخ را به قهرمانی آنها اضافه میکند – آنها برای دموکراسی در خارج از کشور جنگیدند، اما در وطن خود به عنوان مظنون تلقی شدند.
زمینههای شعلهور شدن آتش: اسپانیای پیش از جنگ
تنشهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منجر به درگیری
اسپانیا در اوایل قرن بیستم، سرزمینی با نابرابریهای عمیق اجتماعی و اقتصادی بود. بخش بزرگی از جمعیت در فقر به سر میبردند و به سختی میتوانستند خود را سیر کنند، در حالی که ثروت و قدرت قابل توجهی در دست معدودی از افراد و نهادها، به ویژه زمینداران بزرگ و کلیسای کاتولیک، متمرکز بود. این شکاف طبقاتی، تنشهای اجتماعی را به شدت تشدید کرده بود و اصلاحات اقتصادی و اجتماعی ناکام جمهوری دوم نتوانست این مشکلات ریشهدار را حل کند.
جمهوری دوم اسپانیا، که در سال ۱۹۳۱ پس از سرنگونی پادشاه آلفونسوی سیزدهم تأسیس شد، با قانون اساسی لیبرال و عناصر ضد روحانیت خود، برنامهای بلندپروازانه از نوسازی، سکولاریزاسیون، عدالت اجتماعی و خودمختاری منطقهای بیشتر را آغاز کرد. این اصلاحات شامل بیرون آوردن مدارس از حوزه نظارت اهل دین، اعطای حق خودمختاری داخلی به نهضت قدیمی استقلال کاتالان، و تکهتکه کردن و تقسیم املاک وسیع ملاکین مهم برای طبقه زارعین بود. این اقدامات، اگرچه برای بخشهایی از جامعه امیدبخش بود، اما خشم و مقاومت شدید ملاکان، روحانیون مسیحی قدرتمند، و ارتش را برانگیخت. مشکلات ریشهدار بیش از حد عمیق بودند که بتوانند به صورت مسالمتآمیز حل شوند و این عدم توانایی در اجرای مؤثر اصلاحات یا آرام کردن نیروهای محافظهکار، زمینه را برای یک رویارویی خشونتآمیز اجتنابناپذیر فراهم کرد و شکنندگی دموکراسیهای نوپا را در جوامع به شدت قطبیشده نشان داد.
جمهوری دوم و ظهور جناحهای متخاصم (جمهوریخواهان در برابر ملیگرایان)
فضای سیاسی اسپانیا در دهه ۱۹۳۰ به شدت قطبی شده بود. در یک سو، جناح چپ قرار داشت که از دولت جمهوریخواه منتخب دموکراتیک دفاع میکرد. این جبهه شامل جمهوریخواهان، سوسیالیستها، آنارشیستها، کمونیستها، دموکراتهای لیبرال، کارگران شهری، کارگران کشاورزی و بخش بزرگی از طبقه متوسط تحصیلکرده بود. آنها به دنبال مدرنیزاسیون، عدالت اجتماعی و آزادیهای بیشتر بودند. در سوی دیگر، جناح راست قرار داشت که به دنبال حفظ سنتها، منافع کلیسا و نظم اجتماعی موجود بود. این جناح شامل طرفداران سلطنت، نظامیان محافظهکار، حزب فاشیست فالانژ (Falange) و کلیسای کاتولیک بود.
پیروزی جبهه مردمی، یک ائتلاف چپگرا، در انتخابات فوریه ۱۹۳۶، تنشها را بیش از پیش تشدید کرد و به عنوان تهدیدی برای منافع و ارزشهای نیروهای محافظهکار، فاشیست و بخشهایی از کلیسای کاتولیک تلقی شد. این پیروزی، آتش زیر خاکستر را شعلهور ساخت و اسپانیا را به سمت یک درگیری تمامعیار سوق داد.
کودتای ژنرال فرانسیسکو فرانکو
در ۱۷ ژوئیه ۱۹۳۶، ژنرال فرانسیسکو فرانکو، یک شخصیت شناختهشده راستگرای اقتدارگرا که پیشتر نیز به دلیل انتقاد از اقدامات جمهوری دوم مورد توبیخ قرار گرفته بود، شورشی نظامی را علیه دولت جمهوریخواه منتخب دموکراتیک آغاز کرد. این کودتا، که با حمایت نیروهای سیاسی محافظهکار و فاشیست و بخشهایی از کلیسای کاتولیک همراه بود، به سرعت کشور را دستخوش جنگ داخلی کرد. فرانکو توانست بندر بارسلون را فتح کند و خود را برای تسخیر پایتخت آماده ساخت.
فرانکو به سرعت قدرت را در میان ملیگرایان شورشی تثبیت کرد. او با جلب حمایت کلیسای کاتولیک، ادغام احزاب فاشیست و سلطنتطلب در یک جبهه واحد، و انحلال سایر احزاب سیاسی، پایگاه حمایتی خود را متحد ساخت. موفقیت فرانکو تنها به دلیل توانایی نظامی یا کمک آلمان و ایتالیا نبود، بلکه به دلیل مانورهای سیاسی زیرکانه او برای ایجاد یک جبهه متحد و ایدئولوژیک منسجم از عناصر راستگرای پراکنده بود. این در تضاد با ماهیت اغلب تکهتکه ائتلاف جمهوریخواه بود که از گروههایی با اهداف و تاکتیکهای متفاوت تشکیل شده بود، و نشاندهنده یک مزیت سازمانی ذاتی برای ملیگرایان بود. این حرکت استراتژیک، او را به سرعت به عنوان رئیس دولت شورشی ملیگرا و فرمانده کل نیروهای مسلح منصوب کرد.
جنگ داخلی اسپانیا به سرعت ابعاد بینالمللی به خود گرفت و به میدان آزمایشی برای قدرتهای خارجی تبدیل شد که درگیریهای جنگ جهانی دوم را پیشبینی میکردند. آلمان نازی و ایتالیای فاشیست به رهبری هیتلر و موسولینی، حمایت نظامی گستردهای را به ملیگرایان فرانکو ارائه دادند. این کمکها شامل ارسال تسلیحات پیشرفته، آموزش نیروها و حتی اعزام واحدهای نظامی مانند لژیون کندور آلمان بود که تاکتیکهای جنگ هوایی را بر فراز شهرهای بیدفاع اسپانیا آزمایش کرد.
در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی و تا حد کمتری مکزیک، از نیروهای جمهوریخواه حمایت کردند. شوروی نقش مهمی در سازماندهی تیپهای بینالمللی ایفا کرد، تا حدی با هدف گسترش کمونیسم و جلب حمایت از طبقه کارگر جهانی. این حمایتها، اگرچه حیاتی بودند، اما اغلب با شرایطی مانند افزایش نفوذ حزب کمونیست اسپانیا همراه بود.
سیاست عدم مداخله و تأثیر آن
در حالی که قدرتهای فاشیست آشکارا به فرانکو کمک میکردند، قدرتهای غربی، از جمله ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه، و کانادا رسماً سیاستهای عدم مداخله را در پیش گرفتند. این سیاست، که ظاهراً برای جلوگیری از تشدید درگیری طراحی شده بود، در عمل به طور نامتناسبی به جمهوریخواهان آسیب رساند. آنها را از خرید اسلحه و تجهیزات حیاتی در بازار بینالمللی محروم کرد، در حالی که فرانکو همچنان از آلمان و ایتالیا کمکهای نظامی گستردهای دریافت میکرد. حتی شرکتهای آمریکایی مانند جنرال موتورز به فرانکو تجهیزات میرساندند.
این پیمان «عدم مداخله» از همان ابتدا «حرفی بیمعنا» بود، زیرا قدرتهای فاشیست به کمکهای گسترده به فرانکو ادامه میدادند. این صرفاً یک شکست سیاست نبود، بلکه یک ضرر فعال بود که بر جمهوری تحمیل شد. موضع رسمی جامعه بینالمللی، در حالی که ظاهراً بیطرفانه بود، عملاً دولت منتخب دموکراتیک را از منابع حیاتی محروم کرد و کفه ترازو را به شدت به نفع شورشیان فاشیست سنگین کرد. این نشاندهنده یک سیاست بدبینانه بود که در آن ترس از کمونیسم بر دفاع از دموکراسی غلبه کرد و به شکست نهایی جمهوری و ظهور فاشیسم کمک کرد. رونالد لیورسیج، یکی از داوطلبان کانادایی، به درستی اشاره کرد که «رهبران قدرتهای غربی، در نفرت جنونآمیز خود از روسیه، در حال پایهریزی جنگ جهانی دوم بودند».
تشکیل و اهداف تیپهای رزمی بینالمللی
در سایه بیتفاوتی و حتی ریاکاری دولتهای ملی، ندای همبستگی بینالمللی به گوش رسید. با نادیده گرفتن بیطرفی ادعایی دولتهایشان و حتی ممنوعیتهای صریح، تقریباً ۴۰,۰۰۰ داوطلب بینالمللی از حدود ۵۰ تا ۶۵ کشور به اسپانیا سفر کردند تا با فاشیسم مبارزه کنند. این داوطلبان، که اغلب با انگیزههای ضد فاشیستی، کمونیسم، یا صرفاً تمایل به فرار از مشکلات اقتصادی و بیکاری ناشی از رکود بزرگ برانگیخته شده بودند، تیپهای بینالمللی را تشکیل دادند. این تیپها که توسط کمینترن (انترناسیونال کمونیست یا انترناسیونال سوم) سازماندهی شده بودند، به عنوان «نخبگان نظامی» و «نیروهای ضربت» برای جمهوری در محاصره دیده میشدند.
تیپها گواهی قدرتمند بر همبستگی بینالمللی و وظیفه اخلاقی بودند که اغلب از دولتهای ملی پیشی میگرفت. وجود آنها بر شکست ساختارهای سیاسی مستقر در مقابله زودهنگام با فاشیسم تأکید میکند، و داوطلبان را به «ضد فاشیستهای پیشگام» تبدیل میکند که تهدید را پیش از رهبرانشان تشخیص دادند. این داوطلبان به واحدهایی تقسیم شدند که اغلب بر اساس ملیت یا زبان بودند، مانند گردان آبراهام لینکلن (ایالات متحده)، گردان بریتانیایی، گردان پارتیزانهای گاریبالدی (ایتالیایی)، گردان تلمان (آلمانی) و گردان مککنزی-پاپینو (کانادایی). آنها با وجود کمبود تجهیزات و آموزش، با شجاعت و فداکاری بینظیری جنگیدند، اما در نهایت، در برابر نیروهای فاشیست مجهزتر که از حمایت آلمان نازی و ایتالیای موسولینی برخوردار بودند، تاب نیاوردند.
از سرزمین افرای برفی تا مراتع طلایی اسپانیا: داوطلبان کانادایی و گردان مککنزی-پاپینو
در میان هزاران داوطلب بینالمللی، حدود ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ کانادایی مخفیانه عازم اسپانیا شدند. این تعداد، با توجه به جمعیت کانادا در آن زمان، بسیار چشمگیر بود و نشاندهنده عمق تعهد آنها به آرمان ضدفاشیستی جمهوریخواهان بود. اکثر این داوطلبان از طبقه کارگر کانادا بودند، و بسیاری از آنها به دلیل رکود بزرگ اقتصادی، بیکاری و شرایط دشوار اردوگاههای امدادی در کانادا، زندگی سختی را تجربه کرده بودند. ناامیدی اقتصادی ناشی از رکود، زمینه مساعدی را برای اندیشههای سیاسی رادیکال، به ویژه کمونیسم، فراهم کرد که راهحلی برای نابرابریهای سیستمی ارائه میداد. این امر بسیاری از کاناداییها را بر آن داشت تا به دنبال جهانی عادلانهتر باشند، نه تنها در وطن بلکه در خارج از کشور، و مبارزه با فاشیسم در اسپانیا را به عنوان امتدادی از مبارزات داخلی خود برای عدالت اجتماعی میدیدند.
درصد بالایی از این داوطلبان (حدود ۷۶ تا ۸۰ درصد) به حزب کمونیست کانادا (CPC) یا اتحادیه جوانان کمونیست کانادا وابسته بودند. قدیمیترین حزب فعال در تاریخ سیاسی کانادا که تاکنون پابرجا مانده، حزب لیبرال است؛ در حالیکه حزب محافظهکار، طی تاریخچهای پر فراز و نشیب خود، چندینبار دچار فروپاشی و بازتأسیس شده است. دومین حزب کهن کانادا، حزب کمونیست این کشور است که در دهه ۱۹۳۰ بسیار فعال بود. این حزب که در سال ۱۹۲۱ بنیان نهاده شد، با الهام از آرمانهای سوسیالیستی، نظام سرمایهداری را مسئول رکود اقتصادی میدانست و بارها از سوی پلیس سوارهنظام سلطنتی کانادا مورد هجوم قرار گرفت. خاطرات رونالد لیورسیج، یکی از این داوطلبان کانادایی عضو حزب کمونیست کانادا، به وضوح نشان میدهد که چگونه تجربیات او از رکود بزرگ و سرکوب اعتراضات کارگری در کانادا، دیدگاههای سیاسی او را تقویت کرد و او را برای مبارزه با فاشیسم آماده ساخت. بسیاری از آنها مهاجران تازه وارد بودند.
سفر مخفیانه به اسپانیا با وجود قانون منع مشارکت در جنگهای خارجی
دولت کانادا، مانند بسیاری از قدرتهای غربی، رسماً بیطرفی خود را در جنگ داخلی اسپانیا اعلام کرد. در آوریل ۱۹۳۷، دولت کانادا قانون استخدام خارجی را تصویب کرد که مشارکت شهروندان در درگیریهای خارجی را ممنوع میکرد و به طور خاص آن را برای جنگ داخلی اسپانیا اعمال کرد. این قانون، داوطلبان را در معرض جریمههای سنگین و حبس قرار میداد.
با این وجود، جذب نیرو ادامه یافت و داوطلبان با وجود این موانع قانونی، عزم خود را برای رسیدن به اسپانیا جزم کردند. آنها به صورت مخفیانه سفر میکردند، اغلب ابتدا به تورنتو میرفتند و سپس از طریق مونترال یا شهر نیویورک، با کشتی به فرانسه، و در نهایت پیاده از طریق کوههای پیرنه به اسپانیا میرسیدند. این سرپیچی از قانون، تعهد عمیق آنها را به آرمان ضد فاشیستی برجسته میکند و نشان میدهد که چگونه اعتقادات شخصی میتوانست از سیاستهای رسمی دولتی فراتر رود. پلیس سواره سلطنتی کانادا حتی عملیات نظارتی را برای شناسایی و رهگیری این داوطلبان انجام میداد، اما نتوانست جلوی جریان آنها را بگیرد.
تشکیل و ویژگیهای منحصر به فرد گردان مککنزی-پاپینو
در ابتدا، کاناداییها در واحدهای آمریکایی مانند تیپ آبراهام لینکلن و سپس گردان جورج واشنگتن خدمت میکردند. اما به دلیل تعداد قابل توجه داوطلبان کانادایی، یک گردان کانادایی مجزا، گردان مککنزی-پاپینو (که به اختصار «مکپپها» نامیده میشد)، به طور رسمی در ۱ ژوئیه ۱۹۳۷ در آلباسته به تیپ بینالمللی پانزدهم پیوست.
این گردان به نام ویلیام لیون مککنزی و لوئی-ژوزف پاپینو، رهبران شورشهای ۱۸۳۷-۱۸۳۸ در کانادا، نامگذاری شد. این انتخاب نام، فراتر از یک اشاره صرف به تاریخ کانادا بود؛ این شخصیتها «نماینده دولتی پاسخگو و اصلاحطلب» بودند. این نامگذاری، ارتباط ایدئولوژیک عمیقتری را برای داوطلبان کانادایی آشکار میکند: آنها مبارزه در اسپانیا را نه تنها ضد فاشیست، بلکه ادامهای از مبارزات تاریخی برای خودمختاری و اصول دموکراتیک در برابر حکومت استبدادی، چه استعماری و چه فاشیستی، میدانستند. این به مبارزه آنها یک طنین تاریخی خاص کانادایی میبخشید و هویت ملی آنها را به آرمانهای جهانی دموکراتیک پیوند میداد.
نیروهای کانادایی تقریباً به طور کامل از طبقه کارگر بودند و فرآیند غربالگری دقیقی را پشت سر گذاشتند تا اطمینان حاصل شود که تنها افراد متعهد به مبارزه با فاشیسم پذیرفته میشوند. این انتخاب دقیق، همراه با میانگین سنی بالاتر سربازان (حدود دو سوم بالای سی سال)، منجر به تشکیل یک گروه ایدئولوژیک متعهد و فداکار شد. اگرچه در ابتدا آمریکاییها در مکپپها بیشتر بودند، اما بعدها کاناداییها بیش از نیمی از گردان را تشکیل دادند.
حماسههای نبرد: رشادتهای کاناداییها در خط مقدم
گردان مککنزی-پاپینو، به عنوان بخشی از تیپ بینالمللی پانزدهم، در چندین نبرد محوری و درگیریهای مهم جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد و در این آوردگاهها رشادتهای بینظیری از خود نشان داد، اما بهای سنگینی نیز پرداخت.
نبرد خاراما (فوریه ۱۹۳۷): تیپ پانزدهم، که شامل گردانهای انگلیسیزبان از ایالات متحده، بریتانیا و کانادا بود، در این نبرد سرنوشتساز شرکت کرد. یازده سرباز کانادایی در این درگیری جان باختند.
نبرد ترول (دسامبر ۱۹۳۷ – فوریه ۱۹۳۸): گروهان سوم مکپپها، تحت فرماندهی ستوان لیونل ادواردز از ادمونتون، در این نبرد به سربلند بیرون آمد. سربازان کانادایی در برابر شدیدترین گلولهباران توپخانهای جنگ مقاومت کردند و مواضع خندقهای آسیبدیده خود را حفظ کرده و نیروهای ملیگرا را عقب راندند. قهرمانی آنها در ترول مورد ستایش خبرنگاران جنگ آمریکایی و بریتانیایی و ناظران نظامی قرار گرفت. گردان یک تقدیرنامه ویژه برای شجاعت از ارتش دریافت کرد و کاپیتان ای. سیسیل اسمیت به دلیل «رهبری درخشان» خود در این عملیات به درجه سرگردی ارتقا یافت.
حمله آراگون (مارس – آوریل ۱۹۳۸): که به «عقبنشینیها» نیز معروف است، گردان مککنزی-پاپینو در این نبرد بزرگ سال ۱۹۳۸ جنگید. گروههای مسلسل فنلاندی-آمریکایی در این گردان، ملیگرایان را با موفقیت عقب راندند. با این حال، به دلیل فروپاشی جبهه در جناحین، مکپپها مجبور به عقبنشینی شدند. در این دوره، دولت اسپانیا شعار «مقاومت پیروزی است!» را به مکپپها ابلاغ کرد.
نبرد ابرو (ژوئیه – سپتامبر ۱۹۳۸): این آخرین درگیری بزرگ برای گردان مککنزی-پاپینو بود. این نبرد به یک پیروزی قاطع ملیگرایان انجامید که عملاً ستون فقرات نیروهای جمهوریخواه را شکست. کاناداییها از اولین کسانی بودند که از رودخانه ابرو Ebro عبور کردند، حرکتی که نشاندهنده شجاعت و فداکاری آنها تا آخرین لحظات نبرد بود.
روایتهای شخصی و چالشهای سربازان کانادایی
خاطرات شخصی داوطلبان کانادایی، تصویری بیپرده و خشن از واقعیتهای جنگ ارائه میدهد. کتابهایی مانند «مکپَپ: خاطرات یک کانادایی در جنگ داخلی اسپانیا» اثر رونالد لیورسیج و «زندگی خوب است» اثر ژول پایویو، به تفصیل «شرایط اسفناک، تجهیزات معیوب، رهبری آشفته و سایر مشکلاتی» را که سربازان جبهه ضد فاشیست با آن مواجه بودند، شرح میدهند.
تجربیات ژول پایویو، یکی از اعضای گردان مکپپها، نمونهای تکاندهنده از وحشتهایی است که این داوطلبان متحمل شدند. او در نبرد خاراما و برونته جنگید و نبرد برونته را جایی توصیف کرد که «واقعاً فهمید جنگ چگونه است». پایویو شاهد استفاده ملیگرایان از غیرنظامیان به عنوان سپر انسانی بود و مجبور شد از میان اجساد غیرنظامیان مرده عبور کند. او در یک حمله ناموفق در «مسکیتو ریج» زیر آتش شدید مسلسل گیر افتاد و گفت: «نمیدانم چگونه زنده ماندم». او حتی از جوخه اعدام فاشیستها نجات یافت، اما پس از آن ماهها را در یک اردوگاه کار اجباری فاشیستی با بیماری و خشونت تحمل کرد.
این روایتها نشان میدهند که نقش تیپهای بینالمللی به عنوان «نیروهای ضربت«، اگرچه قهرمانانه بود، اما منجر به تلفات بسیار بالا شد (حدود ۷۵۰ نفر از ۱۶۰۰ کانادایی کشته شدند). این به هزینه غمانگیز آرمانگرایی آنها و وضعیت نظامی ناامیدکننده جمهوری اشاره دارد، جایی که شجاعت انسانی اغلب در برابر قدرت آتش برتر قرار میگرفت. با وجود هرج و مرج، تجهیزات معیوب، و واقعیتهای وحشتناک، داوطلبان درک روشنی از خطرات اخلاقی درگیری داشتند. تجربیات شخصی آنها، حتی وحشیانهترین آنها، اعتقادات ضد فاشیستی و همبستگی آنها با مردم اسپانیا را تقویت کرد و نشان میدهد که چگونه آرمانهای عمیق شخصی میتوانند افراد را در سختیهای شدید حفظ کنند. رونالد لیورسیج، با وجود تمام سختیها، احترام عمیقی برای «مردم فقیر، سردرگم، شجاع و باوقار» اسپانیا قائل بود و این شناخت، تصمیم او برای مبارزه را تأیید کرد.
شخصیتهای برجسته کانادایی و مشارکتهای آنها
در کنار قهرمانی جمعی گردان مککنزی-پاپینو، چندین شخصیت برجسته کانادایی نیز در جنگ داخلی اسپانیا نقشهای حیاتی ایفا کردند که مشارکتهای آنها شایسته تقدیر است:
دکتر نورمن بتهوون: شاید مشهورترین کانادایی که در اسپانیا خدمت کرد، جراح برجسته مونترالی و کمونیست ثابتقدم، دکتر نورمن بتون بود. او که از از نخستین مدافعان نظام بهداشت عمومی در کانادا به شمار میرفت، توسعهدهنده کلیدی واحدهای سیار نوین انتقال خون برای نیروهای پارتیزان ضد فاشیست بود که با نوآوریهای خود، جانهای بیشماری را در خط مقدم نجات داد. بتون پس از اسپانیا، به چین سفر کرد و در ارتش مائو تسهتونگ خدمت کرد و در آنجا نیز به دلیل فداکاریهایش شناخته شد. او هم در کانادا و هم در چین، چهرهای ستایششده است؛ بهگونهای که مائو تسهتونگ در رثای او نوشتاری با عنوان «در یادبود نورمن بتون» منتشر کرد.
ادوارد سیسیل-اسمیت: اولین فرمانده کانادایی گردان مککنزی-پاپینو از نوامبر ۱۹۳۷، ادوارد سیسیل-اسمیت یک روزنامهنگار، شبهنظامی، و عضو حزب کمونیست کانادا بود. او به دلیل «رهبری درخشان» خود در نبرد ترول به درجه سرگردی ارتقا یافت و بخش عمدهای از عمر گردان را فرماندهی کرد.
لیونل ادواردز: ستوان اهل ادمونتون، فرمانده گروهان سوم مکپپها، که گروهانش در نبرد ترول با مقاومت در برابر گلولهباران شدید و عقب راندن نیروهای ملیگرا، تمایز یافت.
ژول پایویو: آخرین بازمانده رزمی گردان مککنزی-پاپینو، که تجربیاتش از جنگ، از جمله نجات از جوخه اعدام و تحمل اردوگاه کار اجباری، نمادی از رنج و مقاومت این داوطلبان است. او پس از جنگ به فعالیتهای حقوق کهنه سربازان مبارز اسپانیا ادامه داد.
رونالد لیورسیج: نویسنده خاطرات «مکپپ»، که روایت دست اولی از شرایط دشوار نبرد و انگیزههای عمیق ایدئولوژیک داوطلبان ارائه میدهد.
فرجام نبرد و میراث فراموشنشدنی: بازگشت داوطلبان کانادایی به خانه و پیامدها
با ورود به سال ۱۹۳۸، کفه ترازو به طور فزایندهای به نفع ملیگرایان فاشیست سنگین شد. این برتری، عمدتاً به دلیل کمکهای بیوقفه و گسترده آلمان نازی و ایتالیای فاشیست در قالب نیروی انسانی و تجهیزات مدرن بود، در حالی که جمهوریخواهان از حمایت بینالمللی کافی محروم بودند. در مواجهه با این واقعیت تلخ که آرمان جمهوریخواهان ضد فاشیست دیگر قابل دفاع نیست، تیپهای بینالمللی رسماً در ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۸ از اسپانیا خارج شدند. این خروج، ضربه روحی و نظامی بزرگی به جمهوریخواهان وارد کرد.
سرانجام، مادرید در ۲۸ مارس ۱۹۳۹ سقوط کرد، که پایان جنگ داخلی خونین اسپانیا و آغاز دیکتاتوری طولانی ژنرال فرانسیسکو فرانکو را رقم زد. رژیم فرانکو که تا زمان مرگ او در سال ۱۹۷۵ ادامه داشت، با کنترل مطلق، آزار و اذیت بیرحمانه مخالفان سیاسی، سرکوب شدید فرهنگ و زبان مناطق باسک و کاتالان، سانسور گسترده رسانهها و ایجاد یک شبکه وسیع پلیس مخفی برای جاسوسی بر شهروندان مشخص میشد. بسیاری از چهرههای مشهور ضدفاشیست از کشور گریختند و کسانی که ماندند، در دادگاههای نظامی محاکمه شدند. این پایان، نه تنها یک شکست نظامی، بلکه فاجعهای برای آرمانهای دموکراتیک و آزادیخواهانه در اسپانیا بود.
استقبال متفاوت و تبعیض علیه داوطلبان کانادایی بازگشته
پس از بازگشت به کانادا در سال ۱۹۳۹، پارتیزانهای گردان مکپَپ بازمانده با استقبال متفاوتی روبرو شدند. در حالی که حامیان و گروههای چپگرا از آنها به گرمی استقبال کردند و کمپینهایی برای کمک به توانبخشی آنها به راه انداختند، دولت کانادا موضعی سرد و خصمانه نسبت به آنها پیش گرفت. آنها به دلیل قانون استخدام خارجی سال ۱۹۳۷، که مشارکت کاناداییها در جنگهای خارجی را ممنوع کرده بود، از نظر رسمی «مجرم» تلقی میشدند.
دولت کانادا به آنها به رسمیت شناختن رسمی، مزایای کهنه سربازی (از جمله مراقبتهای بهداشتی) و مستمری نظامی را نداد. بسیاری از این کهنه سربازان با تبعیض مواجه شدند و شغل خود را از دست دادند. علاوه بر این، به دلیل وابستگیهای کمونیستیشان، مورد سوءظن شدید پلیس سواره نظام سلطنتی کانادا قرار گرفتند. این سوءظن منجر به نظارت مداوم پلیس فدرال بر آنها شد که تا دهه ۱۹۸۰ ادامه یافت. این سوءظن حتی مانع از شرکت بسیاری از آنها در جنگ جهانی دوم شد، با وجود اینکه آنها جنگجوان کارکشته و به وضوح ضد فاشیست بودند و میخواستند به مبارزه با هیتلر ادامه دهند.
این برخورد، خیانت کنایهآمیزی به آرمانهای آنها بود: آنها برای مبارزه با فاشیسم به اسپانیا رفتند، آرمانی که بعدها به یک جنگ جهانی تبدیل شد، اما به دلیل وابستگیهای سیاسیشان، در وطن خود با سوءظن و محرومیت مواجه شدند. این موضوع، اضطرابهای ایدئولوژیک عمیق دوران جنگ سرد را برجسته میکند، جایی که ضد کمونیسم بر به رسمیت شناختن قهرمانی ضد فاشیستی غلبه کرد. اقدامات دولت کانادا عملاً افراد را به دلیل اتخاذ یک موضع اصولی و زودهنگام در برابر یک تهدید جهانی مجازات کرد، و نشان میدهد که چگونه مصلحتگرایی سیاسی میتواند بر شجاعت اخلاقی و قدردانی ملی سایه افکند. این یک طنز تلخ است که آنها «ضد فاشیستهای پیشگام» بودند که سپس به دلیل دوراندیشیشان مجازات شدند.
میراث ماندگار مکپپها به عنوان «ضد فاشیستهای پیشگام» و نمادهای همبستگی بینالمللی
با وجود عدم به رسمیت شناختن رسمی و سکوت دولت کانادا برای دههها، میراث مکپپها به عنوان «اولین مبارزان کانادا علیه فاشیسم» همچنان زنده ماند. فداکاریهای آنها، هرچند در اسپانیا به شکست انجامید، «صدها میلیون نفر را نسبت به خطر فاشیسم بیدار کرد» و اهمیت مقابله با آن را پیش از گسترش جهانی، نشان داد. داستان آنها تجسم «وضوح اخلاقی و شجاعت فیزیکی» برای مقابله با فاشیسم پیش از آنکه اکثر جهان آمادگی آن را داشته باشند، است.
این کهنه پارتیزانها و حامیانشان، با وجود موانع، تلاشهای بیوقفهای برای حفظ حافظه و به رسمیت شناخته شدن خدماتشان انجام دادند. یادبودهایی برای گرامیداشت آنها در کانادا برپا شد، و کمپینهایی برای به رسمیت شناختن رسمی آنها ادامه داشته است. سازمانهایی مانند «دوستان گردان مککنزی-پاپینو» (FMPB) فعالانه تلاش کردند تا خدمت آنها را «طرفدار کانادا» جلوه دهند و با روایت رسمی دولت مقابله کنند. این نشاندهنده انعطافپذیری حافظه جمعی و قدرت فعالیتهای مردمی برای به چالش کشیدن روایتهای تاریخی رسمی است. حتی بدون تأیید دولتی، میراث مکپپها از طریق تلاشهای پایدار جوامع برای به یاد آوردن و بزرگداشت خود ادامه یافت و در نهایت به نوعی بزرگداشت عمومی و بحثهای مداوم منجر شد.
در نهایت، در سال ۱۹۷۵، پس از مرگ فرانکو و آغاز گذار اسپانیا به دموکراسی، دولت اسپانیا داوطلبان بینالمللی اززجمله کاناداییها را شهروند افتخاری اعلام کرد، اقدامی که به نوعی، تأییدی دیرهنگام بر شجاعت و آرمانگرایی آنها بود. بسیاری از مکپپهای بازمانده، مبارزه خود را علیه فاشیسم در جنگ جهانی دوم ادامه دادند و تا پایان عمر فعال باقی ماندند، که نشاندهنده تعهد تزلزلناپذیر آنها به آرمانهای عدالت و آزادی بود.
جنگ داخلی اسپانیا، فصلی خونین در تاریخ قرن بیستم، نه تنها سرنوشت اسپانیا را برای دههها رقم زد، بلکه به عنوان یک پیشدرآمد هشداردهنده برای درگیریهای جهانی بزرگتر عمل کرد. در این آوردگاه ایدئولوژیها، هزاران داوطلب از سراسر جهان، از جمله تعداد قابل توجهی از کاناداییها، با انگیزههای عمیق ضد فاشیستی و آرمانگرایانه، به یاری جمهوریخواهان شتافتند. این داوطلبان، که در گردان مککنزی-پاپینو گرد هم آمدند، با وجود موانع قانونی در وطن و شرایط طاقتفرسای میدان نبرد، رشادتهای بینظیری از خود نشان دادند. آنها در نبردهای کلیدی مانند خاراما، ترول، آراگون و اِبرو جنگیدند و بهای سنگینی پرداختند؛ بسیاری از آنها در خاک اسپانیا جان باختند و هرگز به خانه بازنگشتند.
روایت مکپپها، حکایت شجاعت و فداکاری بیچون و چرای انسانهایی است که خطر فاشیسم را پیش از آنکه به تهدیدی جهانی تبدیل شود، تشخیص دادند. آنها «ضد فاشیستهای پیشگام» بودند که با وضوح اخلاقی و شجاعت فیزیکی، در برابر ظلم ایستادند. با این حال، پس از بازگشت به کانادا، با واقعیتی تلخ روبرو شدند: سوءظن، تبعیض، از دست دادن شغل و محرومیت از هرگونه به رسمیت شناختن رسمی یا مزایای جانبازی. این برخورد، تناقضی دردناک را آشکار میسازد: قهرمانانی که برای دموکراسی در خارج از کشور جنگیدند، در وطن خود به دلیل وابستگیهای سیاسیشان مورد بیمهری قرار گرفتند.
با وجود این سکوت رسمی و به حاشیه راندن، میراث مکپپها هرگز به طور کامل فراموش نشد. از طریق تلاشهای کهنه سربازان، حامیان و مورخان، روایت آنها به تدریج به رسمیت شناخته شد و یادبودهایی برای گرامیداشت فداکاریهایشان برپا گردید. این مقاومت در برابر فراموشی، گواهی بر قدرت ماندگار حافظه مردمی و اهمیت به چالش کشیدن روایتهای رسمی است.
داوطلبان کانادایی در جنگ داخلی اسپانیا، نمادهای پایداری از همبستگی بینالمللی و مبارزه بیامان علیه استبداد هستند. فداکاری آنها نه تنها بخشی جداییناپذیر از تاریخ اسپانیا است، بلکه فصلی مهم و الهامبخش در تاریخ کانادا و مبارزه جهانی برای آزادی و عدالت به شمار میرود. پژواک شجاعت آنها، حتی پس از دههها، همچنان در گذر زمان طنینانداز است و یادآور این نکته است که دفاع از اصول انسانیت، مرز نمیشناسد و گاهی اوقات، بزرگترین قهرمانان، کسانی هستند که در برابر بیتفاوتی و فراموشی، در سکوت به مبارزه ادامه میدهند.



