سیاسی

آمریکا در طوفان تاریخ، همراه با گردبادی از باروت و دریایی از خون

قرن بیستم و بیست‌و‌یکم، گواه خاموش تکرار یک روایت‌اند: روایتی از کشوری که خود را منجی آزادی می‌خوانَد، اما با مشت آهنین و منطق قدرت، مسیر کشورها را تغییر داده و سرنوشت ملت‌ها را در طوفان جنگ و کودتا و اشغال، از ریشه سوزانده است.

در دل جنگ سرد، آن‌گاه که جهان دو پاره شده بود ـ دموکراسی غرب و کمونیسم شرق ـ آمریکا در لباسی از عدالت‌خواهی ظاهر شد، اما زیر این ردای سفید، خنجری خونین پنهان بود.

در ایرانِ ۱۹۵۳، نخستین نهال دموکراسی مردمی با کودتای سیا ریشه‌کن شد. مردی به نام مصدق، که نفت را از چنگ استعمار رها کرده بود، به جرم «استقلال‌خواهی» بر زمین افتاد و سلطنت استبداد بازگشت.

در گواتمالای ۱۹۵۴، تنها به‌خاطر اصلاحات ارضی که به ضرر شرکت‌های آمریکایی تمام می‌شد، دولت مردمی یاکوبو آربنز به زانو درآمد.

در ویتنام، میلیون‌ها کشته، جنگل‌های آتش‌گرفته، و روستاهایی که در شعله‌های ناپالم ذوب شدند، تنها نتیجه‌ جنگی بودند که هیچ‌گاه برای نجات کسی آغاز نشده نبود، بلکه برای حفظ «اعتبار ژئوپلیتیک» واشنگتن بود.

در شیلیِ 1973، حکومت مردمی سالوادور آلنده، قربانی ترس آمریکا از «سوسیالیسم» انتخاب شده توسط مردم شد. صدای گیتار ویکتور خارا، شاعر مقاومت شیلی، در اردوگاه‌های دیکتاتوری پینوشه خاموش شد؛ و آمریکا، پنهان در سایه‌ها، لبخند رضایت زد.

در آفریقا، سایه آمریکا به شکل حمایت از دیکتاتورها، مداخله در جنگ‌های داخلی، و تاراج منابع در آمد. در کنگو، پاتریس لومومبا، رهبر ملی‌گرا با حمایت مستقیم سیا ترور شد.

در خاورمیانه، فجایع در ابعاد حماسه‌های تراژیک نوشته شدند، و گویا با حملات بی‌امان اسرائیل و پیوستن آمریکا به جنگ مرثیه‌ای در سوگ این سرزمین کهن در حال سروده شدن است. عراق، با هزاران سال تاریخ، با دروغی به نام «سلاح‌های کشتار جمعی» به خاک و خون کشیده شد. بصره، فلوجه، موصل ـ شهری پشت شهر دیگر، به تلی از خاکستر بدل شدند. میلیون‌ها انسان، آواره، مجروح، و کشته شدند؛ کودکان بی‌مادر، مادران بی‌فرزند، نسل‌هایی که در اردوگاه‌ها پیر شدند، بی‌ آن‌که حتی فرصت رؤیا دیدن داشته باشند.

در افغانستان، به نام مبارزه با تروریسم، بمب‌ها بر مدارس، عروسی‌ها، بازارها فرود آمدند. ارتشی آمد، ماند، کشت، و سرانجام گریخت ـ بی‌ آن‌که آزادی بر جای نهاده باشد. تنها چیزی که باقی ماند، استخوان‌هایی بی نام و نشان در دل خاک بود، و خاطره‌ای تلخ از روزهای اشغال.

و در لیبی، سرزمینی که روزگاری بالاترین شاخص توسعه انسانی را در آفریقا داشت، به دست بمب‌افکن‌های ناتو ویران شد؛ کشوری چند پاره که اکنون به ورطه‌ جنگ داخلی، افراط‌گرایی اسلامی و تجارت برده سقوط کرد.

اما مداخله‌ها تنها نظامی نبودند. کودتاها، تحریم‌ها، جنگ‌های اقتصادی، دخالت در انتخابات، و حمایت از حکومت‌های سرکوب‌گر، ابزارهای پنهان‌تر و نرم‌تری بودند که در کشورهای بسیاری چون هائیتی، نیکاراگوئه، کوبا، ونزوئلا، پاناما، السالوادور، یوگسلاوی، اوکراین و دیگر نقاط جهان، ردپای همان تفکر مداخله‌گر را نمایان کردند.

در پس هر «مداخله بشردوستانه»، قصه‌ای نهفته بود: قصه‌ای از نفت، از گاز، از منابع معدنی، از منافع راهبردی، از رقابت‌های ژئوپلیتیک. و قربانی همواره یکی بود: مردم. مردمی که خانه‌هایشان ویران شد، عزیزانشان را از دست دادند، رؤیاهایشان با غبار موشک‌ها به باد رفت.

در این میان، رسانه‌ها روایت را چنان وارونه ساختند که قربانی به جنایتکار و اشغالگر به منجی بدل شد. گاه نامی از آن‌ها برده نشد، گاه آمارشان تنها با اعداد در حاشیه‌ها دفن شد، و گاه، با لبخند یک ژنرال، تمام فاجعه به یک «خطای ساده» تقلیل یافت.

آری، تاریخ مداخلات آمریکا، فصلی سیاه در کتاب بشریت است. نه برای آنکه کشوری باشد شریرتر از دیگران، بلکه برای آنکه قدرتِ بی‌نظارت، بی‌پاسخ‌گویی، و متکی بر ایدئولوژی سلطه، همواره بذر فاجعه می‌کارد.

و اکنون، در میانه‌ قرنی که ادعای روشنگری وشکوفایی برای بشر دارد، بمب‌افکن‌های راهبردی که تنها برای جنگ‌های اتمی با دیگر ابرقدرت‌ها طراحی شده است بر فراز کشوری به خاک و خون افتاده به پرواز درآمدند که گلوی مردمش را سال‌هاست تحریم خارجی و خفقان بی‌امان داخلی می‌فشارد.

پس ای تاریخ، این را بنویس:

که قرن ما، قرنی بود که در آن، به نام آزادی، کشورها به زنجیر کشیده شدند؛ و آن‌که بیش از همه دم از حقوق بشر زد، بیش از همه انسان را به خون نشاند.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا